تبليغاتX
سحر و سارا Free Web Counter
Free Hit Counter

*
*
*
*
*
*
*
سحر و سارا
سارا و سحر ورود شما را به وبلاگ خوش آمد می گویند
یا امام حسین(ع)
غزل آتش

2 نوشته شده در بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:27 توسط سحر وسارا |

این یک حقیقت است
2 نوشته شده در بیست و ششم دی 1386ساعت 20:53 توسط سحر وسارا |

ای که رفته با خود....
2 نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت 18:52 توسط سحر وسارا |

خوب بودن

خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است

و نمي دانم،
 

               كه چرا انسان،

                                   تا اين حد،

                                                با خوبي،

                                                            بيگانه است!
 
                        

                                                      و همين درد مرا مي آزارد!

                                                                              (فريدون مشيری)

2 نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 19:17 توسط سحر وسارا |

تقدیم به ....
2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1386ساعت 20:0 توسط سحر وسارا |

زندگی....
گاه گذر زندگی حقوقی که بر گردن ماست را از یادمان می برد . . .
2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:26 توسط سحر وسارا |

بدون عنوان....
2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:21 توسط سحر وسارا |

غم پاییزی
2 نوشته شده در بیستم آبان 1386ساعت 21:26 توسط سحر وسارا |

خواهر
دو خواهر بودیم.

دو دوست صمیمی شدیم.

حالا مهمتر از همه دو همکار صمیمی هم شدیم.

خیلی زیباست.

2 نوشته شده در هجدهم آبان 1386ساعت 9:58 توسط سحر وسارا |

اموخته ها
  • آموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاری ندارد .
  • آموخته ام که : به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست .
  • آموخته ام که : خوشبختی ، جستن آن است نه پیدا کردن آن .
  • آموخته ام که : عشق مرکب حرکت است ، نه مقصد حرکت .
  • آموخته ام که : چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهند .
  • آموخته ام که : موفقیت یک تعبیر دارد ( باور داشتن موفقیت) .
  • آموخته ام که : این عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان .
  • آموخته ام که : مهم بودن خوب است ، ولی خوب بودن از آن مهمتر
  • آموخته ام که : گاهی مهربان بودن ، بسیار مهمتر از درست بودن است .
  • آموخته ام که : تنها کسی مرا شاد می کند که می گوید تو مرا شاد کردی .
  • آموخته ام که : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شیوه ای  جدیدتر دوباره بکوشم .
  • آموخته ام که : تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند .
  • آموخته ام که : باید شکرگزار باشیم که خدا هر آنچه ما می طلبیم ،  به ما نمی دهد .
  • آموخته ام که : هر گز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود ، نه گفت .
2 نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:30 توسط سحر وسارا |

اه
از خدا خواستم از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:

« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويي که بايد آن را ترک کني.»

گفتم پس کودکان و انسانهاي معلول را شفا ببخش. گفت:

« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»

خدايا به من شکيبايي عطا فرما. گفت:...

« نه! شکيبايي دستاورد رنج است..به کسي عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»

پس به من سعادت ببخش اي بخشنده بزرگ. گفت:

« نه! بازهم نه!خود بايد متعالي شوي..اما تورا ياري ميدهم
2 نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:48 توسط سحر وسارا |

زندگی
TinyPic image
2 نوشته شده در بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:14 توسط سحر وسارا |

ارزوها
2 نوشته شده در بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:11 توسط سحر وسارا |

تو وسطرهای پنهانی من...
در آرزوي گم شدن هر روز پنجره را باز كردم و به گلدان خشكيده ي پشت آن آب دادم و به راه افتادم در كوچه هاي خودم ...
نمي دانم از كجا به درونم آمدي كه از كوچه هاي خودم ، به درون تو ، راه يافتم...
نمي دانمت شايد كه هنوز سرگردانم در كوچه هايت و شايد نمي داني ام كه طاقتت كم است براي رسيدنم...
هر روز و شب چون كودكي گم شده اشك هايم را با آستين چرك آلودم پاك مي كنم و صدايت مي كنم براي ياري كردنم . و نمي دانم كه در توام . در هزار توي ِ تويي كه در مني !!

تحمل كن برايم ... براي سرگشتگي هايم ، براي زخم هايي كه بر ديوار كوچه هايت نقاشي مي كنم و سنگ هايي كه به شيشه هاي خانه اش مي زنم ، براي سختي كفش هايي كه به پا دارم ... تحمل كن ... ياد مي گيرم كه كفش هايم را درآورم و زخم ها را مرحم گذارم و پشت هر شيشه گلداني بكارم كه هيچ وقت خشك نباشد ...

تحمل كن ... مي رسم به تو ... شايد روزي كه گلدان خشكيده ام سبز شود , با دستان تو ...

2 نوشته شده در نهم شهریور 1386ساعت 20:47 توسط سحر وسارا |

دل عاشق
                   دل دليلی دارد که عقل از آن آگاه نيست.

مرا کسی نساخت.خدا ساخت

نه آنچنان که "کسی می خواست"

که من کسی نداشتم

کسم خدا بود.کس بی کسان

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دمید

و بر روی خاک و در زیر آفتاب

تنها رهایم کرد

"مرا به خود واگذاشت".

2 نوشته شده در هشتم شهریور 1386ساعت 21:20 توسط سحر وسارا |

دلتنگی.

دلتنگي... 

دلتنگ كه می شوم

دلم را

بزرگ می كنم

به وسعت تمام چراغ های شهر

بگذار

به جای تو هم

دلتنگ شوم .

 

2 نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت 9:52 توسط سحر وسارا |

فقط برای تو

2 نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:11 توسط سحر وسارا |

......

همه چیز اگر کمی تیره می نماید...

                        باز روشن می شود زود

            تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

                        بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

            تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

                                         خواهی دید.

2 نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:55 توسط سحر وسارا |

ندارد

2 نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:51 توسط سحر وسارا |

سال نو مبارک( این گلم تقدیم به ....)
2 نوشته شده در هفتم فروردین 1386ساعت 15:22 توسط سحر وسارا |