تبليغاتX
سحر و سارا Free Web Counter
Free Hit Counter

*
*
*
*
*
*
*
سحر و سارا
سارا و سحر ورود شما را به وبلاگ خوش آمد می گویند
خدا

هر کس گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
هر کس دوتاست و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساش کند نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی که آن را ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.
و زیبائی ها تشنه دلی که عشق بورزد به او....

                                                                                                  (دکتر شریعتی)

2 نوشته شده در سی ام آبان 1384ساعت 10:52 توسط سحر وسارا |

رمانیستا
یا لطیف ستاره های سوخته نمی دانم چند جفت گیلاس از درخت پیر همسایه افتاده است! یا از ستاره های سوخته چند نسل باقی مانده فقط می دانم که، خیلی دیر است قلبها ای کاش زودتر رسیده شوند

2 نوشته شده در بیست و ششم آبان 1384ساعت 11:0 توسط سحر وسارا |

googoosh
2 نوشته شده در بیست و ششم آبان 1384ساعت 10:55 توسط سحر وسارا |

حدیث
مهربانی مثل زنجیر طلایی است

که انسانها را به هم متصل می کند

به خدا نگوئید من مشکل دارم

به آن مشکل بگوئید من خدائی بزرگ دارم

              

بیا ای یاد مهتابی  

2 نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:28 توسط سحر وسارا |

با نکاهش دنبال چه می گردد
2 نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:29 توسط سحر وسارا |

هيچ چيز بهتر از تنهايی و رهايی نيست!

وسيع باش

و

سر به زير و سخت ...!

تنها باش

رها باش!

2 نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:11 توسط سحر وسارا |

کودک
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن

 رعد درآسمان پیچید اما کودک گوش نکرد

کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای درخشیداما کودک ندید

کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده...

و یک زندگی متولد شداما کودک نفهمید...

 کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذاربدانم کجایی؟

 بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را

 کنار زد و رفت ....

                                                                                             

2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1384ساعت 12:8 توسط سحر وسارا |

سلم خداجون

خدايا تواناي مطلق تويي من كيم

امروز كارت دعوتي برايم رسيد

چقدر خوشحالم

باورم نمي شه من رو هم دعوت كرده باشن

كوله بارم اينقدر سنگينه كه روم نمي شه باهاش برم اونجا

ولي ميرم به صاحبخونه احتياج دارم

اون هميشه باهام بوده هميشه كمكم كرده

آماده ي رفتنم الان مي دونم كه چقدر به اين مهموني احتياج دارم

تو دلم پر از حرفه حرفايي كه فقط مي تونم براي اون بگم فقط اون

رسيدم

مي رم روبروش مي ايستم

ازش تشكر مي كنم كه منو دعوت كرده

حرفامو باهاش مي زنم همه رو گوش مي كنه

خدايا چقدر سبك شدم

مرسي كه منو پذيرفتي فقط همين

2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:58 توسط سحر وسارا |

دیوانه

اين ديوانگيست

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم

و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

 

2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:25 توسط سحر وسارا |

دلا بسوزد که سوز تو کارها کند
2 نوشته شده در بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:1 توسط سحر وسارا |

قصه برگ و باد
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ  راما

2 نوشته شده در بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:23 توسط سحر وسارا |

2 نوشته شده در بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:45 توسط سحر وسارا |

راز نگاه(مریم حیدر زاده)
مریم حیدرزاده

 

 

2 نوشته شده در بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:54 توسط سحر وسارا |

مریم

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

 

                     درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

 

این روزا درد عاشقا فقط غم و ندیدنه

 

                  مشکل بی ستاره ها یکم ستاره چیدنه

 

این روزا کار آدما دلهای پاک و بردنه

 

                  بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

 

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

 

                 ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه

 

این روزا سهم عاشقاغصه و بی وفاییه

 

                       جرم تمومشون فقط لذت آشناییه 

 

 

2 نوشته شده در نوزدهم آبان 1384ساعت 10:45 توسط سحر وسارا |

کودکی

 

چه باشکوهه کودکی زندگی عروسکی

خنده های یواشکی گریه های دروغکی

سرمشق من اسم تو بود اسمی مثل جادوی شب

حادثه ی ساده شدن شکفتن تو پیش من

دفتر تب کرده ی ما کاغذ مرد و شعر زن

تخته سیاه بی صدا پر از ترانه های ما

اسم توشکل قلب من پای همه جریمه ها

هنوزمی خوام ازتوبگم با این دو دست جوهری

بگم که دل خط خطیه از اون نگاه سرسری

می خوام نترسم سرصف هنوز می خوام خطرکنم

مثل شبای امتحان فقط تو رو ازبر کنم

چه باشکوهه کودکی...

2 نوشته شده در نوزدهم آبان 1384ساعت 10:17 توسط سحر وسارا |

آلبوم زیبای افشین (تقدیم به خواهرزاده کوچولوم)

 

عسلي

 

اشكامو پاك كن

 

از اينجا برو

 

بد جوري عاشقت شدم

 

بي خيال

 

ديگه ازت بدم مياد

 

فكرشو كن

 

ماچ

 

من

 

شيطونك

 

2 نوشته شده در نوزدهم آبان 1384ساعت 9:19 توسط سحر وسارا |

با مزه است
2 نوشته شده در هجدهم آبان 1384ساعت 10:42 توسط سحر وسارا |

سرنوشت
 

 

خـــــدايا به مـــن بگو چـرا سـرنـوشت من اين بود

ميون اين همه آدم اين سرنوشت چرا مال من بود

مـــن ديگه از خداهم گله دارم که چرا ساخته منو

تـــوي ايـــن زندون غم چرا انداخته منو

خودم ميدونم سرنوشت من تنهامردنه

واسه مـن بعـــد مــــردنم گل آوردنـــه

خدايا چرا نميخواي تا زنده ام شادي کنـم

مگه من بايد واسه مردن خودم کـاري کنـم
خــــدايا بـه خـودت قسـم ديگه مـن خسته شدم

از همه چيز و همه کس نااميد و سر خورده شدم

 

 

2 نوشته شده در هجدهم آبان 1384ساعت 10:1 توسط سحر وسارا |

همیشه یادمون میمونه(سارا)

درگذر گاه زمان    خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد .

عشق ها میمیرند.

رنگ هارنگ دگر می گیرند.

و بهاران زپس هم سپری می گردند.

این فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده بجا میماند.

 

2 نوشته شده در هجدهم آبان 1384ساعت 9:25 توسط سحر وسارا |

]d

به نظر شما این چی میخواد بگه

2 نوشته شده در هفدهم آبان 1384ساعت 11:46 توسط سحر وسارا |

بیراهه

 

این روزها که می گذرند توی دستاشون هیچی ندارند هیچی..

تهی پر ازخالی اندنمی دانم چه گناهیه ماندن هان؟

چرا نمیاد اون همه سبزی که من همیشه خوابشو می بینم..

می دانی دنیای توی خواب خیلی قشنگه اون جا همه یکی می شیم..

این روزها هوا سرده ..نگاه ها سرده...دستا سرده...

اسیر این سیاهی ها شد هام سیاهی هایی که دارند هی آوار می شند روی سرم...

هیچ وقت این همه احساس پوچی نمی کردم همیشه یک کورسوئی امید داشتم اما نمی دانم....

ولی نه هنوز می شه مگه نه خدا جونم!!!هنوز می شه زیر سقف یک دست بود هنوزم می شه بی ریا خندید اما اگر فرصتی به اندازه یه ثانیه ی ما بودن داشته باشیم...

ومن باهمین دستای خالی می خام بکارم رنگ مهربونیا توی دشت کویری این خونه...

فقط اگر ثانیه ای نفست با من باشد!!!

 

 

 

 

2 نوشته شده در هفدهم آبان 1384ساعت 11:35 توسط سحر وسارا |

فال

فال نامه
برای دیدن فال خود کافیست اول در دل نیت کنید سپس بروی یکی از دایره ها کلیک کنید












2 نوشته شده در هفدهم آبان 1384ساعت 11:14 توسط سحر وسارا |

کاش
کاش در گلستان کویر میتوانستم پرنده

شکارچی را بشناسم. ستاره آسمان را همین طور...

قدم زدن و دویدن را... دیدن و شنیدن را...

خواستن ونرسیدن را...عشق را...چشیدن را...

زندگی را... و...اما نمیدانم چرا هنوز زبانم

را قدرت گفتن نیست...شاید در کویر،همه سکوت

را دوست دارند... و من شکسته در خود اما

2 نوشته شده در هفدهم آبان 1384ساعت 10:45 توسط سحر وسارا |

خدا خدا خدایا
2 نوشته شده در شانزدهم آبان 1384ساعت 11:39 توسط سحر وسارا |

آدمها

آدمها مثل کتابها هستند


آدمها مثل کتابها هستند

بعضی از آدمها جلد زر کوب دارند.

بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند

و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند

و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند

و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند.فهرست دارند

و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند:

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند

و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدمها را باید جلد گرفت،

بعضی ازآدمها را می شود توی جیب گذاشت،

بعضی از آدمها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول وسرگرمی دارند

وبعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدمها خط خوردگی دارند

و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت

واز روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم

و بعضی ازآدمها را باید نخوانده دور انداخت.

بعضی از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند

وبعضی مخصوص بزرگسالان.

بعضی از آدمهایی که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند

خیلی کودکانه و سطحی هستند.

2 نوشته شده در شانزدهم آبان 1384ساعت 11:24 توسط سحر وسارا |

شاخه ها را مشکن ...

به نام او ...

شاخه ها را مشکن

شاخه بيد بلند  !

انتظار ديدن مهتاب دارد روز و شب ...

تا که پرواز کند چلچله ای از نوک آن قله ی دور ...

و بيايد به سر شاخه ی بيد

و بگويد برش از دوری باد

برش از سلسله ی تنگ دلی

شاخه ها را مشکن ...

شايد اين شاخه ی سبز !

يادگاری ز وفا ....

يادگاری ز جفا ...

يادگاری ز دل تنگ کسی است ...

شايد اين شاخه !

جولانگه پروانه ی پر سوخته ايست

که ز جور دل پر کينه ی آن شمع کبود

بر مردن

به ضيافتگه گنجشک درخت آمده است ...

شاخه ها را مشکن ...

شاخه ها سبزی عشقند در آغاز بهار

سرخی ِ عاطفه د رگرمی ِ اين تابستان

زردی ِ مهر در آغاز خزان

صافی ِ دل بر سرمای کبود

شاخه ها را مشکن ...

شاخه ها پر برگند

شاخه ها پر يادند

يادی از وصل طلسم ذل رنجيده ی ما

قسمتی بر دل هر آئينه ی صاف خدا

شاخه ها را مشکن ! ...

2 نوشته شده در شانزدهم آبان 1384ساعت 11:22 توسط سحر وسارا |

یاد..................
یادمان باشد امروز جفایی نکنیم          اگر در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند         طلب عشق زهر بی سرو پایی  نکنیم!

2 نوشته شده در شانزدهم آبان 1384ساعت 11:18 توسط سحر وسارا |

واقعیت

    ابی دريا قدغن        شوق تماشا قدغن

    عشق دوماهی قدغن    با هم و تنها قدغن

    برای عشق تازه        اجازه بی اجازه

    پچ پچ و نجوا قدغن    رقص سايه ها قدغن

    کشف بوسه ی بی هوا  به وقت رؤيا قدغن

    برای خواب تازه        اجازه بی اجازه

    از تو نوشتن قدغن      گلايه کردن قدغن

    عطر خوش زن قدغن    توقدغن من قدغن

  

2 نوشته شده در شانزدهم آبان 1384ساعت 10:50 توسط سحر وسارا |

آفتابم گرم و سوزنده

   با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور

                                 تشنه یک ذره نور

  گم درون خویشتن خالی و پوچ

  کودکانه

     دخترانه

             ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است

             دشنه ها و زخم مردان کاری است

                                         بر درخت زندگی

  آفتابم تشنه یک ذره نور

    ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان

  آفتابم ....

  گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ

                           فصل گرد افشانی است؟!!!

  ای دریغا ای دریغ.....

  خنده بر لبهای جمع٬

      نقشی از شادی که نیست!

                        یک عادت تکراری

2 نوشته شده در پانزدهم آبان 1384ساعت 10:25 توسط سحر وسارا |

کاش

کاش می شد باران  محبت  بر قلب  تک تک  انسانها  ببارد.  کاش  می شد  به  سقف

 

آسمانها شعری نوشت از شکوه  مهربانی . کاش  می شد  سکوت غریبانه  گنجشکان

 

تنها را معنا کرد و حرف کبوتر را فهمید ، کاش می شد احساس ابر را  بر  قطره های

 

باران نوشت ، کاش همه همدیگر را درک می کردند ؛ مثل پروانه، مثل گل، مثل شمع.

2 نوشته شده در چهاردهم آبان 1384ساعت 12:35 توسط سحر وسارا |

نکته های پند آموز
  توقف در زندگی مرگ تدریجی است ( افلاطون )

  تمامیشان و عظمت انسان به فکر او است ( پاسکال )

  خدمت به خلق وظیفه نیست بلکه لذت است ( زرتشت )

  دیگران را همان طور که هستند بپذیر (دیل کارنیکی )

  از نشانه های جوان مردی این است که به دیگران احترام بگذاریم . حتی اگر فایده ای      

   برایمان نداشته باشد ( ویلیام میکپیس )

  تقوا سرآمد صفات پسندیده است ( لقمان )

  شجاعت میان بی باکی و بزرگی است (ارسطو )

زندگی را هر طور نگاه کنی زیباست  ( گوته )

اگر زن نبود نوابق را که پرورش میداد ( ناپلئون )

2 نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 22:21 توسط سحر وسارا |

به فکر حال باش
      ایدوست بیا تا غم فردا نخوریم

      وین یک دم عمر را غنیمت شمریم

      فردا که ازین دیر کهن در گذریم

      با هفت هزار سالگان سر بزنیم

2 نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 22:0 توسط سحر وسارا |

امون بده

  دلم نوشت امون بده

  اگر چه زشت امون بده

  بذار بیام

  جهنمم میشه بهشت

  امون بده

  امون بده فقط یه بار

  این لحظه ام دووم بیار

  گناه نمیشه مهلتی

  به من بدی بزرگوار

  بزرگوار امون بده

  فقط یه بار امون بده

  امون بده امون بده

  بالی تا آسمون بده

  منو اون بالا تو اوج

  بی دروغ نشون بده

  نگو تو کو خونه کو

  گل برای پونه کو

  نگو سوختیم منو تو

  اون که میسوزونه کو

  امون بده امون بده

  بالی تا آسمون بده

2 نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 11:31 توسط سحر وسارا |

بهانه واسه موندن

 عشق تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه.

        جام بلور، تنها يك بار مي شكند. مي توان شكسته اش را، تكه هايش را نگه داشت.    

        اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيز برّنده، ديگر جام نيست.

        احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.

        بهانه ها جاي حس عاشقانه رو خوب مي گيرند...

 عمر آنقدر كوتاه است كه نمي ارزد آدم حقير و كوچك بماند..

        عمر آنقدر كوتاه است كه نمي ارزد آدم دلتنگ بماند...

 باور كن...!

2 نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 10:47 توسط سحر وسارا |

سارا و سحر
2 نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 10:22 توسط سحر وسارا |

خانه دوست کجاست(سحر)
برای او که صدایش ترنم باران ونگاهش فروغ روشن مهتاب است

نشانی  

خانه دوست کجاست  در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
 رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
 و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خانه خدا سبز تر است
و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی ست
میروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیرزمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

 

2 نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 1:31 توسط سحر وسارا |

به او بگوئید دوستش دارم(سارا)

 

 

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............

به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

 

 

 

2 نوشته شده در دوازدهم آبان 1384ساعت 10:18 توسط سحر وسارا |