تبليغاتX
سحر و سارا Free Web Counter
Free Hit Counter

*
*
*
*
*
*
*
سحر و سارا
سارا و سحر ورود شما را به وبلاگ خوش آمد می گویند
غم و شادی
   وقتی شادی آرام بخند که غم بیدار نشه و وقتی که غمگینی آرام  گریه  کن که شادی ناامید نشه

2 نوشته شده در بیستم دی 1384ساعت 23:33 توسط سحر وسارا |

گر بخواهي باران ببارد...
اگر بخواهی باران ببارد

        چشمهايم را

بی مضايقه

          به آسمان عاريه خواهم داد

می خواهم سپيد ترين صبح را به

 تماشا بنشينم

                  لبخند نمی زنی؟؟؟

2 نوشته شده در بیستم دی 1384ساعت 13:16 توسط سحر وسارا |

احساس.........
بیا در کوچه باغ احساس

شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی

برای قلب پر دردش بمیریم

                                                

2 نوشته شده در هجدهم دی 1384ساعت 22:55 توسط سحر وسارا |

فریاد......

2 نوشته شده در هفدهم دی 1384ساعت 10:38 توسط سحر وسارا |

قلب ماسه ای

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد.شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند، یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!                     

   بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل بدهد تا صاف صاف بشود، شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد، این قلب ماسه ای به جایی گیر نکند!    

  از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد، شاید می خواست اینطوری ان را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چیزی شده که دلش می خواست! به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد. دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!   

   برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای . حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت. نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا همیشه مواظبش باشد. برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش  درست کرد. دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود،نگاهی به قلب ماسه ای اش کرد و رفت. چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود بر می گردد و بقیه راه را دوید. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید، آرام همانجا نشست وگلها را پر پر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.                     

  قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته بود...

2 نوشته شده در چهاردهم دی 1384ساعت 22:58 توسط سحر وسارا |

یاد ایام بخیر......
2 نوشته شده در چهاردهم دی 1384ساعت 10:13 توسط سحر وسارا |

بوی گل...

دستم بوی گل می داد !
مرا به جرم گل چيدن گرفتند
....
ولی
حتی يک نفر هم
فکر نکرد شايد
من گلی کاشته باشم ! 

2 نوشته شده در هشتم دی 1384ساعت 12:46 توسط سحر وسارا |

دل بستن چیست؟

 سلاخی

 میگریست چون

 به قناری کوچکی     

                     دل باخته بود                           

 

 

2 نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 1:12 توسط سحر وسارا |

شما چه فکر می کنید؟
گاهي تلاشها دقيقا آن چيز هايي هستند كه ما در زندگي به آنها نياز داريم . اگر  

 قرارباشد ما بدون برخورد به هيچ مانعي به زندگي خود ادامه دهيم زمين گير    

 خواهيم شد. بايد بتوانيم به اندازه اي كه درتوانمان است قدرتمند و قوي شويم و   

 براي اين كارلازم است به هر فرصتي شانس بدهيم و جايي براي پشيماني نگذاريم .

2 نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 1:3 توسط سحر وسارا |

خدایا چه زیبا آفریدی.....
2 نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 0:59 توسط سحر وسارا |

راز گل سرخ...............
رازها ساده اند با چشم دل باید دید   آنچه اصل است از دیده پنهان است!

اگر کسی گل سرخی را دوست داشته باشد که تو کرور ها و کرورها ستاره فقط یک دانه است

برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیاندازد و با خودش بگوید:

(گل من جایی میان آن ستاره هاست)

2 نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 0:50 توسط سحر وسارا |

دل.......
 من اناری را می کنم دانه

 به دل می گویم:

 کاش این مردم

 دانه های دلشان پیدا بود...

                                                  سهراب سپهری

2 نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 0:31 توسط سحر وسارا |

دلم گرفت فرشته نجات
دلم گرفته فرشته نجات
2 نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 0:28 توسط سحر وسارا |

پائیز فقط بهونه است اینو به یاد داشته باش...........
2 نوشته شده در یکم دی 1384ساعت 9:40 توسط سحر وسارا |